هیرادهیراد، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

هیراد

هفت ماهگی

پسر گلم دوباره مریض شدی آخه چرا ؟ اول گوش درد شدی گفتم چیزی نیست تب کردی گفتم از دندونته چهارشنبه پیش از مهد زنگ زدن که تب داری ساعت ١١ اومدم دنبالت بردمت خونه و ساعت ٣ رفتیم دنبا بابایی و رفتیم شمال شبش دوباره تب کردی و ما پنج شنبه بردیمت دکتر گفت که گوشت التهاب داره و سفکسیم داد و ٣ نوبت خوردی و تمام تنت ریخت بیرون شنبه بردیمت پیش دکتر خودت گفت ویروسیه و انتی بیوتیکت رو قطع کنیم و عقیده داشت بیرون ریختن تنت از عوارض سفکسیمه خلاصه دو روزه که پیش مادربزرگت هستی که زحمت کشیده اومده خونمون تا از شما نگهداری کنه .... دلم رو کباب کردی مامانی دیشب اینقدر تب داشتی که هنوز حرف نیوفتادی هذیون می گفتی همش می گفتی بابا بابا..... الهی قربونت برم با...
1 خرداد 1391

شش ماهگی

خوشگل مامان تازگی ها خیلی بامزه شدی وکلی باهات عشق می کنم خودتو برای مامان لوس میکنی و وقتی بغلت می کنم خودتو می چسبونی به من ومنو می خوری توی مهد پسر خوبی هستی ومربی ات خیلی ازت راضیه وهمه میگن که خیلی خوش روهستی ماشالا وهمیشه به همه لبخند می زنی مامان قربونت توی مهد صبح ها فرنی وظهر ها سوپ می خوری و بهت ماست وابمیوه هم میدن ومن دیروز می خواستم بگم که من هنوز برات شروع نکردم که بابایی گفت اشکال نداره شب ها کمی بهتر از قبل می خوابی چون شیر خشک می خوری ومامان خیلی عذاب وجدان داره ولی راحت طلب شدی وقتی توی رورئک می ذارمت می دویی میای سمت من ووقتی ازکنارت بلند میشم گریه می کنی حتی اگه توی اشپزخونه باشم ومنو ببینی بازم گریه می کنی شب ها هم دوس...
10 ارديبهشت 1391

شش ماهگی

پسر قشنگم شش ماهگی ات مبارک امروز آخرین روز از مرخصی زایمان مامانیه و فردا باید برگردم هم خوشحالم هم ناراحت خوشحال از اینکه یک مدت از اجتماع دور بودم و به خاطر سردی هوا و نوزاد بودنت توی خونه حبس بودم و ناراحتم از اینکه باید تو رو به مهد ببرم البته برای اینده ات خوبه که از حالا وارد اجتماع می شی و باید گلیم خودت رو از اب بکشی و یه فرد اجتماعی بار میای ولی خوب از مریض شدن هات می ترسم هنوز نرفتی دو باره که سخت مریض شدی دیشب که بردمت دکتر گفت بعد مهد رفتن شاید حتی هفته ای یکبار مریض بشی البته دور از جونت شاید فردا مهد قبولت نکنه چون تب داری و به بابایی گفتم فردا مرخصی بگیره و من هم سه شنبه و چهارشنبه مرخصی می گیرم تا اول اردیبهشت ...
27 فروردين 1391

رفتن به مهد کودک

امروز من و پسرم راهی مهد شدیم / دیروز من و مامانی به همراه هیراد برای ثبت نام رفتیم و من به اتاق شیر خواره ها رفتم و در مسیر برگشت کلی فکر کردم و تصمیم گرفتم که مهد نذارم و یا قیدکار کردن رو بزنم روحیه ام به شدت خراب شده بود وقتی برگشتیم با کار خونه خودم رو مشغول کردم تا فکر و خیال نکنم و کلی خسته شدم و شب هم مهمونی بودیم و ساعت یک نیمه شب برگشتیم اخه تولد زن دایی هنگامه بود خلاصه امروز به سختی ساعت 7 بیدار شدم و راهی مهد شدیم دو ساعتی اونجا بودم و انگار کمی با محیط اشنا شدم و روحیه ام از دیروز بهتر شده بود مربی هیراد رو برد و قرار شد اگه گریه کرد من ارومش کنم ولی ساعت 10 لباس پوشیده بمن تحویلش دادن و گفتن پسر خوبی بوده و برای امروزش کافیه...
22 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیراد می باشد